تبليغاتX
دل تـــــــــــــــــنـــــــگ


دل تـــــــــــــــــنـــــــگ

هر چه می خواهی بگو ء قلب من وسعت دریا دارد

یکی هست توی قلبم

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه 

یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه 

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه 

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره 

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که می بست میدونستم که میمیرم 

اون عزیزم بود نمی تونستم جلویه راشو بگیرم 

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها  

خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا 

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاکه ساعت رو دیوار  

دوباره نمیخوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 15:39 توسط دل تنگ| |

سلام به همه ی دوستان گل و مهربونم امیدوارم خوب باشید بعد از یک سال و خورده ای دوباره اومدم .

برای اولین پست بعد از این چند وقت متن و ترجمه ی اهنگ وبلاگ رو میخوام بزارم خودم بشدت از این اهنگ خوشم میاد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .              

Careless Whisper

I feel so unsure,

As I take your hand and lead you to the dance floor.

As the music dies...

Something in your eyes,

Calls to mind a silver screen,

And all its sad goodbyes.

سیار احساس مردد بودن میکنم

وقتی که دستت را میگیرم و تو را به جایگاه رقص دعوت  میکنم

همانور که صدای موسیقی آرام تر میشود

چیزی در چشمان تو

مرا به یاد پرده ی سینما 

و تمامی خداحافظی های غمگینش می اندازد

 

CHORUS

I'm never gonna dance again,

Guilty feet have got no rhythm.

Though it's easy to pretend,

I know you're not a fool.

I should have known better than to cheat a friend,

And waste this chance that I'd been given.

So I'm never gonna dance again,

The way I danced with you.

من دیگر هیچ وقت نمیرقصم

پاهای خطاکار هیچ ریتمی ندارند

هرچند وانمود کردن آسان است

ولی میدانم که تو احمق نیستی 

یا هیچ راهی به جز فریب یک دوست نداشتم؟

و فرصتی را که به من داده شده بود از دست دادم

پس من هیچ گاه دوباره نمی رقصم

طوری که با تو رقصیدم


ooh ooh

 

Time can never mend,

The careless whisper of a good friend.

To the heart and mind,

Ignorance is kind

There's no comfort in the truth,

Pain is the all you'll find.

زمان هیچ گاه نمیتواند درمان کند

نجواهای بی دقت دوستی خوب را

به  قلب و روحم اگر

مهربانانه پاسخ دهی...

حقیقت تلخ است(در حقیقت هیچ آرامشی وجود ندارد)

درد تنها چیزی است که در حقیقت می یابی ...

 

CHORUS

I'm never gonna dance again,

Guilty feet have got no rhythm.

Though it's easy to pretend,

I know you're not a fool.

I should have known better than to cheat a friend,

And waste this chance that I'd been given.

So I'm never gonna dance again,

The way I danced with you.

من دیگر هیچ وقت نمیرقصم

پاهای خطاکار هیچ ریتمی ندارند

هرچند وانمود کردن آسان است

ولی میدانم که تو احمق نیستی 

یا هیچ راهی به جز فریب یک دوست نداشتم؟

و فرصتی را که به من داده شده بود از دست دادم

پس من هیچ گاه دوباره نمی رقصم

طوری که با تو رقصیدم


What am I without your love?

من بدون عشق تو هیچم

Tonight the music seems so loud,

I wish that we could lose this crowd.

Maybe it's better this way,

We'd hurt each other with the things we want to say. 

We could have been so good together,

We could have lived this dance forever...

But now, who's gonna dance with me?

Please stay.

امشب که صدای موزیک بسیار بالاست

امیدوارم بتوانیم شلوغی را پشت سر بگذاریم

شاید این راه بهتر باشد

ماهم دیگر را با سخنانی آزار دادیم

میتوانستیم با همدیگر خیلی خوب باشیم

میتوانستیم این رابطه را همیشگی کنیم

اما حالا چه کسی با من می رقصد؟

لطفا بمان...


CHORUS

And I'm never gonna dance again,

Guilty feet have got no rhythm.

Though it's easy to pretend,

I know you're not a fool.

I should have known better than to cheat a friend,

And waste this chance that I'd been given.

So I'm never gonna dance again,

The way I danced with you.

من دیگر هیچ وقت نمیرقصم

پاهای خطاکار هیچ ریتمی ندارند

هرچند وانمود کردن آسان است

ولی میدانم که تو احمق نیستی 

یا هیچ راهی به جز فریب یک دوست نداشتم؟

و فرصتی را که به من داده شده بود از دست دادم

پس من هیچ گاه دوباره نمی رقصم

طوری که با تو رقصیدم


ooh ooh

 

Now that you're gone...

Now that you're gone...

Now that you're gone...

Was what I did so wrong?

So wrong that you had to leave me alone?

حالا که  تو رفته ای

حالا که  تو رفته ای

حالا که  تو رفته ای

چرا من آنقدر اشتباه کردم؟

آنقدر که تو مجبور شوی ترکم کنی ؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16ساعت 11:20 توسط دل تنگ| |

زندگی با آدمهاش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دل جدا نمی کنه

 

قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ماتم قلب خسته یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم وغصه من هر چی بگم بازم کمه

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/08/04ساعت 22:13 توسط دل تنگ| |

پیاده روی رو خیلی دوست دارم....انقدر زیاد که خستگی ِبعد از 11 ساعت سر کلاس

نشستن، نمیتونه منصرفم کنه که همه ی راه چند کیلومتری تا خونه رو پیاده نرم

پیاده روی رو دوست دارم و تو دلم ناسزا بار خستگی، بار پاهایی که از خستگی زار

میزنند ،میکنم...پیاده میرم و از خستگی پاهام می نالم...بعضی ها میگن این عجیبه

واقعاً عجیبه؟ اینکه از راه رفتن با پاهات لذت ببری و فحش بدهی به همون پاهایی که

با تو راه نمیان؟ نه! این اصلاً عجیب نیست...خوب که فکر میکنم میبینم همه آدمها

وقتی چیزی یا کسی را دوست دارند بیشتر از هرچیز یا هرکس دیگه از دست اون گله

میکنن...غر میزنند به جونش...دوست داشتن چه شکلها که به خودش نمیگیره

یک روز میشه حرفهای سراسر عشق و دوستی، یک روز میشه گله و شکایت،

یک روز میشه کم محلی، یک روز میشه فحش و ناسزا، یک روز میشه میمیرم برات

یک روز می شه...هرشب صدای علی لهراسبی میپیچه توی اتاق نشیمن:

 صداش میاد اما من فقط همین یک جمله را میشنوم دلم از کسی گرفته که میخوام

براش بمیرم!....اینکه عجیب نیست...هست؟

تن من داغه و هوا سرد...اصلا از سرما خوشم نمیاد..اذیتم میکنه....سرما که میخوره به

پوست  داغ صورتم ،صورتم میسوزه...خشک میشه...زبر میشه...اذیت میشم

جوری که دلم میخواد یه آرزوی احمقانه بکنم ، رو کنم به اون دوتا چشم

مهربون بالای سرمو بگم: تو جدی نگیر خدا! و اون باز یه لبخند ملیح بهم بزنه

حواسم هست!...از اون آرزوهای دل خنک کن!...ته دلم میگم کاش منم یه

جانور خونسرد بودم!...تا سرما انقدر اذیتم نکنه...که سرد بودم وقتی  اطرافم سرده

که گرم بودم وقتی اطرافم گرمه...اینجوری انقدر گرمی دلم و سردی اطرافم اذیتم نمیکرد

با هر موقعیت سخت و شرایط بدی که  مواجه میشی بهت میگن:ناراحت نباش

اولش سخته ولی بعد بهش عادت!میکنی!....عادت!....کاش یکی بود بدون هیچ

پوزخندی به بهم میگفت یکی مثل من که عادتش عادت نکردنه چه خاکی باید به سرش

بریزه!...کسی که هیچی این دنیا براش عادت نمیشه...روزها هیچ کدوم براش مثل هم

نیستن...آدما همون آدمایی هستن که بار اول دیدتشون...همون قدر تازه...همون قدر

دوست داشتنی...کسی که حتی زندگی کردن هم براش عادت نیست

پیاده روی رو دوست دارم،حتی با پاهای خسته!...میشه پیاده رفت و فکر کرد...فکر کرد و

به این نتیجه رسید که آرزوی خوب داشتن کار آدمای بزرگه وآرزوی حقیر مال آدمای کوچیک

"خدایا به من مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت ،

دوست داشتن بی آنکه بداند، روزی کن!"

                                                                                                      «دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27ساعت 22:25 توسط دل تنگ| |

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ، پر از نور بودم
همه شوق بودی ، همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم

نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/22ساعت 14:59 توسط دل تنگ| |

وقتي محبتت بردلم نشست سايه اي آرام روح پرآشوبم را تسخيركرد سايه اي از مهر كه لحظه لحظه بر

واقعيت وجوديش افزوده شد.از سايه اي پررنگ رنگ مي باخت و آتش نور و روشنايي را بر سياهي دلم

مي افروخت.

تو را نشناخته بودم برايم معمايي بودي لاينحل،طلوع خورشيد وفايت را نديده بودم ماهتاب

روشن محبتت را آرزو نكرده بودم با توبودم ولي تو را درك نكرده بودم دريايي بودي از محبت كه من حتي

به ساحل مواج آن نرسيده بودم خدايي بودي از مهر از پاكي از صداقت كه من زانوانم را در برابر عظمتت

خم نكرده بودم ولي حالا دوست دارم بگويم دوستت دارم چون برايم دوست داشتن خيلي از عشق بالاتر

 و برتر است چون برايم عشق يك فريب بزرگ شده ولي دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي،بي

 انتها و مطلق.چون عشق برايم دريايي است طوفان زده كه در آن غرق خواهم شد ولي دوست داشتن

دريايي است كه بر آن آرام با يادت پارو خواهم زد .چون عشق هميشه با شك و دو دلي همراه بوده ولي

دوست داشتن ريشه در اعماق قلب من دارد.چون عشق زيبائيها را در معشوق مي آفريند ولي دوست

داشتن زيبائيها را در دوست مي بيند و مي يابد.چون در عشق حسد قلب را سياه ميكند ولي در دوست

داشتن حسد را مأمن و مأوايي نيست به همين دلايل مي خواهم فرياد بزنم

خوبم ، مهربانم ،عاشقت نيستم ، دوستت دارم دوستت دارم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/09ساعت 0:28 توسط دل تنگ| |

 دلیلی ندارد کسی بار تو را حس کند.زندگی تو در همین تنهایی توست!تو خودت

هم بار کسی را نکشیده ای، آن که برداشته ای، فقط و فقط بار خودت بوده...همین!

با اندوه گفتم: آرزوی من یکتایی بود، نه تنهایی...

 یکتایی با تنهایی یکی است.امروز ظهر در آفتاب خوابیده بودی.تا حالا به خورشید

 فکر کرده ای؟ تا حالا دلت برایش سوخته؟ او هم فقط یکی است، یکتا بزرگ، نیرومند،

نفوذ ناپذیر، در ک نشدنی...اما تنها! شاید با ماه صحبت کرده باشی، اما با خورشید

نمیتوانی چیزی بگویی! برای این که با کسی از دل و جان صحبت کنی، باید به او نگاه

 کنی، و ادم نمی تواند به خورشید نگاه کند!...اما به ماه میتواند.ماه هم یکتاست، اما

 فروتن است. میداند زیباست و میداند آبله روست.می داند یگانه شب است و می داند

تنهاست.می داند نورش از خورشید است و می داند فرمانروای شب است.مهربان

 است.ستاره ها را می شناسد و زمین را می بیند.برای همین است که شب،

 هرچه در زمین است، به طرف او کشیده میشود.ماه را دوست داریم، اما به

خورشید احترام میگذاریم

آیا باید این رنج ابدی را پذیرفت؟آیا خورشید و ماه رستگارند؟شادند؟در چرخش

همیشگی دور یک دایره و در این میان، اندکی از نورشان را به دیگران بخشیدن، و

بزرگ و گرامی داشته شدن یا دوست داشته شدن، تنها بودن در اوج یکتایی و یکتا

 بودن در ژرفای تنهایی؟آیا این ها رستگاری است؟راهی نیست؟

نمیدانم

من هم مثل آدم های دیگر رنج کشیده ام و زخم خورده ام.نه بیشتر از آنها.اما

همیشه سعی کرده ام به قصه ی رنجشان گوش بدهم.همیشه در من پناهگاهی

 برای گریه پیدا کرده اند. اما هیچ وقت در آغوش من نخندیده اند.زمان شادی تشکر

 میکنند.اما نخندیده اند.پشیمان نیستم. از این هم لذت برده ام. اما مگر من آرزوی

 گریه نداشته ام؟مگر من آغوشی برای گریه یا خنده نخواسته ام؟مگر من آرزو

داشته ام  که کسی نگرانم باشد؟

این راهی است که خودت انتخاب کرده ای!مگر آنها که محبت تو را دیده اند،

پشتیبان تو هستند؟

-میدانم اما انها فقط احترام میگذارند.مهر نمیورزند. حتا به خدایی که میپرستند

مهرنمی ورزند، فقط به او احترام می گذارند یا از او میترسند...بگذریم وقت غروب است

دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نه!صبر کن! همینجا نگه دار

ترمز کردم.

چرا نمی آیی در بغل من گریه کنی؟انتظاری از تو ندارم،بیا گریه کن!

نه!این طوری نه!فقط اضطرابم را بیشتر میکند، نمیتوانم...

دوباره ماشین را راه انداختم. همان طور که دستش روی دست مانده بود،

 با مهربانی پرسید:چرا این قدر به گریه احتیاج داری؟

 آدمی که نتواند گریه کند،نمیتواند بخندد و آدمی که نتواند بخندد، نمیتواند بمیرد....»

                                                             «اندوه ماه-آرش حجازی»

نوشته شده در یکشنبه 1388/11/25ساعت 10:43 توسط دل تنگ| |

وجودم تاريك است .

درست مثل رنگ خالص بدي .

خبري از معجزه نيست .

ناجي من فراري شده .

از بس كه كلاغ روي بام سياه بود ،

سايه اش ارزان خود را به باد فروخت .

حالا ، هوا نيز برايم سنگين است .

حتي ، نگاه ستاره نيز برايم سنگين است .

چه كنم با قلب سياهم ؟!

كه اگر اندكي روشن مي نمود ،

تو از آ» نمي گريختي .

اما ، اي كاش مي دانستي ،

قلبم به خاطر شعله هاي جان گداز عشق سوخت .

و آن چيزي كه تو ديدي خاكستر سياهش بود ،

نه وجودي كه در اوج سياهي عاشق مانده !

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/11/04ساعت 16:22 توسط دل تنگ| |

شايد ، نه‌ ،

حتما ، پروانه در ذهن پاكيزه ي قاصدك ، رويايي زيبا بوده ،

كه امروز روياي زيباي مرا با خود به آسمان مي برد ،

براي بر آورده شدن ...

قانون وصل را كه مي داني ؟!

قاصدكي تنها مي يابي و آرام

در حضور كوچكش نجوا مي كني ،

براي رسيدن ...

آن گاه با نفس هاي گرمت همراهش مي كني و

چشم يه راه جاده ، به انتظار مي نشيني تا زمانش فرا رسد .

نه ...

انتظار چندان خوشايند نيست .

اما تو چاره ي ديگري مي داني گل سرخ من ؟!

روز ها ، هفته ها ، ماه ها و سال هاا پي در پي مي گذرند و چشمان خسته ي من همچنان خيره به جاده مانده .

نمي دانم جاده ، تا كي در مقابل چشمانم دوام خواهد آورد؟!

اما مي دانم كه روزي مي آِيد .

مي آيد و من تو را ،

گل سرخ ، تقديم قلب مهربانش مي كنم .

و تو قول بده كه آن جا بماني تا آن سوي انتهاي من .

حتما ، نه ،

شايد ، ذهن پاكيزه ي قاصدك ، رويايي زيبا بوده و

آن روز رويايي زيباي مرا به آن سوي آسمان ، سر زمين آرزو ها برده !

اگر اين گونه شده باشد ...

گل سرخ من پرواز كن ...

پرواز كن به آ» سوي آسمان

درون قلب مهربانش بمان و

حتما بگو كه دوستش دارم ، بيشتر از تمام آرزوها ...

دوستان گلم اگه می خواین ترجمه شده به انگلیسی رو هم ببینید به ادامه مطلب رجوع کنید .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/09ساعت 15:21 توسط دل تنگ| |

هيچ وقت در باورم نبود كه ناگهان عشق چنان قلبم رو بلرزونه كه زلزله هم چنين كاري نكرده باشه .

ستاره ها رو مي شمرم تا مقياسي واسه دوست داشتنم باشه ، ولي بازمم كم ميارم . شنيده بودم كه عشق يه توقف كوتاهه مياد و ميره ولي من با تمام وجود مي گم فقط مياد . ديگه نميره ! اوني كه ميره عشق نيست هوسه كه مثل يه گلوله برف با حرارت دستهاي آدم آب مي شه . من به اين باورم كه عشق هرگز نميره ،من با اين عشق زندگي كردم ، نشستم ، خنديدم ، گريه كردم  ، دقيقه ها جهنم شد و روز ها با ياد تو ، فقط با ياد تو سپري شد ولي هرگز از عشقم كم نشد اما چه بر سر من آمد فقط خدا مي دونه و بس .

بعد از تو هيچ وقت تصور  نكردم كه يه روزي در دلم رو به روي كسي باز كنم ، آدم فقط يه بار عاشق مي شه بقيه اش رو فقط فكر مي كنه عاشقفه !

لحظه هاي با تو بودن بهشت بود و شايد براي من جهنمي راهي رو به بهشت نبود !واسه همينه كه آرزو مي كنم كه اي كاش مي شد لحظه هي رو پس گرفت ! ولي اين آرزو آنقدر بزرگ بود و هميشه آنقدر دور بود كه هر چي دستامو دراز مي كردم نمي تونستم بگيرمش .

دلم مي خواست تمام دل هاي عاشق رو قرض بگيرم تا عاشق تو باشم و لو كه اين عشق واسه هميشه خاكسترم كنه ! گاهي سوختن آنقدر شيرينه كه نميشه تصور كني . عشق من مثل آتيشي بود كه كنار شاحل بر پا كني نرم نرمك با باد ساحل پا گرفته بود و آروم آروم شعله گرفته و گرمم كرده بود .و.......

هزارتا قاصدك با هم مي سوزند ولي نه موندگارند و نه گرم مي كنن.

وبراي آخرين جمله :

اگر لازم باشه تمام عمر منتظرت مي مونم ، حتي اگر نيايي.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 10:45 توسط دل تنگ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

امارگیر حرفه ای سایت