|
سلام به دوستان گل ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم و همچنین از همگی کسانی که سر زدن و من نتونستم و یا دیر بهشون سر سر زدم عذر خواهی می کنم چون وقت مدارس و من هم که برای کنکور می خونم کم به کم می تونم بیام پس از همگی د.ستانی که لطف کردن و سر زدن تشکر می کنم .و بهتون پیشنهاد می کنم این متن رو از دست ندید . دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند... خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان ... خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت... در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه. خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه... خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد... آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ، از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ... آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید! فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...! پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است! شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد! ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید... فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!! و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید... دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است! خط دومی گفت:چی بی معنی است؟! خط اولی گفت:این که به هم برسیم!!! خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند... روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد... خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم ! خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم! خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش... نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ... نوشته خانم نرگس آبيار + نوشته شده در شنبه 1388/07/25 7:42 توسط دل تنگ |
شهادت امام جعفر صادق علیه السلام بر دوستان عزیز تسلیت باد. + نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22 8:58 توسط دل تنگ |
بیا و مرا به خلوت شبهای غربت خویش مهمان کن و برایم از ناشنیدنی ها بگو. از عشق به تاراج رفته ای که غم از دادنش را به قدرت اکسیر صبر پشت سر می نهی. از آسمان بی ستاره ات بگو که ساعت ها بدان از پس پرده اشک در جستجوی شهاب فرار خوشبختی خیره ماندی. از خود بگو ای عاشق تنها که از عشق نوشتی و خویش در این منزلگه پر حادثه بی نصیب ماندی. بگو چگونه ای دل شکسته،ای افسانه خوبان ، از کرانه های نادیدنی زندگی بوی خوش صفا را می فهمی ؟ تو که خود زخم خورده ای بگو چگونه از کامیابی و سعادت می نویسی ؟ تو را می شناسم ،تو آندلسوخته ی بلند پروازی که هوای پریدن به افق دور را دارد. تو آن باز پرشکسته ای که تنها عشق پرواز به زخم هایش التیام می بخشد. تو آن بی قرار تکرار گذشته ای که در امتداد شبهای بلند انتظار ستاره ها را شماره می کند. تو را می شناسم ، تو همان هستی که به من آموخت :عشقی را که در قلبم خانه کرده را دوست بدارم و حرمت نگاهی را که در لحظه به لحظه اش شرم داغ همسوئی موج می زند،پاس بدارم. از تو آموختم :به او از پشت حجاب سکوتش بنگرم و برای فردا از آن جهت بی قرار باشم که نوبت دیدار اوست . آری ،آری ، تو را می شناسم . هر چند که تو از من دوری و به من نزدیک !.... + نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12 17:12 توسط دل تنگ |
سلام دوستان گلم امیدوارم خوب باشید امروز می خوام براتون یه داستان بزارم حتما بخونید اونو از دست ندید در کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنیدو ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد + نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29 2:31 توسط دل تنگ |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید. هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!! + نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23 1:53 توسط دل تنگ |
درد علی(ع) دو گونه است :یک دردی است که زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند ُو درد دیگز دردی است که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستانهای مدینه کشانده است...و به ناله در آورده است .ما تنها بر دری می گرییم که از شمشیر ابن ملجم بر فرق سرش احساس می کند .اما درد علی (ع) این نیست. دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است .تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم . باید این درد را بشناسیم .نه آن درد را .که علی درد شمشیر را احساس نمی کند .و ما درد علی (ع) را احساس نمی کنیم. + نوشته شده در جمعه 1388/06/20 15:40 توسط دل تنگ |
من به تو بد کردم ای یــــار دست از این دل مرده بــــردار خونمو خالی کــن ازعشق منــــو بـه ویرونــه بسپـــــــــار بـــزار تـا ابــــد بســــــــوزم تـــوی حســــــرت نگــــاهــت بزار خاک کوچه ای شـــــم کــه نباشـــه ســـــر راهـــــت امــــا این یـــه اعترافـــــــــه واســـــه تــــو گــل بهــــــاری همیشه دوست دارم مــن اگـــه تـــو دوستـــم نــــداری + نوشته شده در شنبه 1388/06/14 16:6 توسط دل تنگ |
آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم ! چقدر زنده نبودن خوب است ! خوب،خوب،خوب ! همه ی دنیا به خواب رفته است ،چه شب خوبی است امشب ! و من تنها بیدارم ،نمی دانم چه کاری دارم ..... دکتر علی شریعتی + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11 2:2 توسط دل تنگ |
«الشهر رمضان الذی انزل فیه القرآن» تو که آهسته می خوانی دعای ربنایت را دعایم کن
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08 17:3 توسط دل تنگ |
عــشـق یعنــی یـــک امید بــــی مثال بـــی قـــراری در کوچه های انتظــــار عــشـق یعنــی چشــــم بـردر دوختـن لحظـه لحظـه یــاد عشقت سوختــن عــشـق یعنــی قصــــه ی تنهـــــاییــا بــــی قراری ،ازپـــــس دلتنــگیهــــــــا عــشـق یعنــی زندگــی یعنــی وفــــا در کنــــــار یــــار بـــودن تــا خـــــــــدا عـــشق یعنــی مرحمـی بـــر دردهــا مرحــــــم دلتنـــــگیـا و غـــــــــــم هـا عــشـق یعنـــی تـا قیامــت سـاختـن بــا بـــدی هـــای جهــــان آویختــــن عــشـق یعنــی عاشق دلــدار بـــاش تـا قیامــت همـــدم و همیــار بــــاش عــشـق یعنی چشم های خیس من چشــم هـــای منتظـر در پیـش مـن عــشـق یعنــی جملـه ی زیبـا ولـــی ون در این دنیا نبود است این چنین عــشـق یعنــی معنــــی بــــی انتـها معنی عشق از همه درک ها سـوا پس بمان عاشق تا قیامـت ای عزیز راه عــشـق، راه پــاک ، بــی نظیــــر امیدوارم خوشتون اومده باشه شعرش رو خودم نوشتم + نوشته شده در جمعه 1388/06/06 21:34 توسط دل تنگ |
سلام دوستان گلم امیدوارم خوب باشید و مثل منن دلگیر و دلتنگ نباشید آری من دلتنگم ،دلگیرم از خودم از دنیا بی وفا چرا من بدین گونه در گوشه ای تنها افتاده ام با خودم وتفکر لحظات دلتنگیم. چرا بدین گونه است. یاد خاطرات گذشته ام می افتم هر روز دلگیرتر و دلتنگ تر از روز قبلش انگار غریب افتاده ام تو دنیا هیچ کس نیست که تو تنهاییم منو دلداری بده و منو از فکر ها بیرون ببره مگه منو چطور بودم که اینگونه غریب افتاده ام مگر من دل ندارم هر کس اینقدر تنها باشه دلش می پوسه آیا کسی هست که منو از این غریبی در بیاره آیا کسی هست که درد منو بفهمه .... فکر نکنم کسی بتونه منو درک کنه به جز این، تو دنیا بی وفا که هر کس سرش به کار خودش گیره کی میاد به من توجه کنه. نمی دونم هر وقت یاد این مسائل می افتم بی اختیار اشک بر گونه هایم سرازیر میشه .ولش کن شاید بخت من اینگونه رقم خورده ولی حداقل کاش می شد کسی بود که من دل تنگم رو براش باز کنم تا بفهمه من چی می کشم اما ای کاش ، این ای کاش ها به حقیقت می پیوست . دوستان شما بگویید من چه کنم امیدوارم شما به این درد دچار نشید .بدرود + نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03 0:53 توسط دل تنگ |
عزیزم می خواستم هدیه ای برایت بفرستم ، گل گفت :مرا بفرست که نشانه ی تمام زیبایی ها هستم. شمع گفت:مرا بفرست که گل پرپر می شود. پروانه گفت:مرا بفرست که شمع آب می شود. ناگهان از قابم صدایی بر خواست که گفت مرا بفرست که همدم تمام تنهایش هستم. قلبم را به تو تقدیم می کنم تا باور کنی که دوست دارم برای همیشه . + نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 21:22 توسط دل تنگ |
سلام دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه امروز یه مطلب کوتاه میزارم امیدوارم خوشتون بیاد + نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 20:7 توسط دل تنگ |
نمی دانم پس از مرگ چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم ،سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان یشکند در من سکوت مرگ بارم را. + نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20 13:11 توسط دل تنگ |
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند... سربازان مانع ورودش مي شوند خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟س از گزارش سربازان به خان وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند..مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم کریم خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟! مرد مي گويد من خوابيده بودم!!! خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم... + نوشته شده در شنبه 1388/04/27 20:53 توسط دل تنگ |
|
| ||||||